تبليغاتX
BLACK ROSES
BLACK ROSES

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

باید یادم بماند

جمعه 11 آبان1386-7:5 بعد از ظهر -پریشاد کریمی

یادم بماند نوجوان بودم وقتی هر قدم لرزان بود و تجربه هایم تازه واشتباهاتم زیاد و گریه ها و خنده هایم  بی بهانه که هیچ کس دلیل آنها را نمی فهمید.

یادم بماند نوجوان بودم وقتی ساعت ها خیره به دیوار با رویا هایم پرواز می کردم و مادرم با صدایی حاکی از شکوه به یادم می آوردم هنوز درسهایم مانده و با نگاهی به کوله باری از کتاب درسی ترسی از آینده در دلم ریشه می کرد.

یادم بماند نوجوان بودم وقتی لحظه هایی که احتیاج به ساعت ها گفت و گو داشتم کسی حوصله نداشت و وقتی من حوصله نداشتم همه حرف می زدند!

یادم بماند نوجوان بودم وقتی یک لحظه دلم می خواست دست هایم را به سوی خدا بلند کنم و از این زمین خاکی جدا شوم و با صدای باد پرواز کنم اما وقتی چشمانم را می گشودم هنوز در اتاق بودم با چراغ مطالعه روشن و مدادی در دست!

یادم بماند نوجوان بودم وقتی پدر و مادر مرا  تشویق به کارهای بزرگ می کردند و من با هیجان و شور تصویری از آینده ای روشن برای خود می ساختم.یادم بماند نوجوان بودم وقتی بی موقع در یک بحث صحبت می کردم و فقط می خواستم موجودیت خود را اثبات کنم بگویم که می فهمم  

یادم بماند نوجوان نوجوان بودم وقتی مرد گل فروش را در خیابان می دیدم که مصرانه به شیشه ماشین می زد و همه ی بی توجه از کنارش می گذشتند وقتی نگاهی به گل هایش می انداختم باورم نمی شد که شاید معتاد باشد.

یادم بماند نوجوان بودم وقتی مشتاقانه به مادرم نگاه می کردم تا به من اجازه دهد که تنها به خانه برگردم و او با همه نگرانی هایش به من اجازه می داد و آن روز با غرور از دکه روزنامه فروشی مجله می خریدم و احساس استقلال می کردم.

یادم بماند نوجوان بودم وقتی با دوستانم در مدرسه بستنی می خوردیم و همه با هم می خندیدیم بدون این که گذر زمان را احساس کنیم.

و یادم نرود نوجوان بودند همه بزرگسالانی که در اطراف من ادعا های جورواجور کارهای مختلف و حرف های منطقی می زنند ولی آیا ان ها هم همین طور بودند.

لینک ثابت |

تنهایی

پنجشنبه 28 تیر1386-3:27 بعد از ظهر -پریشاد کریمی

در جاده باریک صحرای بی آب و علف، همه چیز را پشت سر می گذاشت.... پاهای لاغر و کبره بسته اش بر روی شن های داغ... گویی بر سبزه های بهاری بوسه میزنند... همه چیز برایش سراب بود و سراب ... حتی زندگی!

اما، خود نمیدانست که میرود تا جفت خود بیاید...

شاید بند تنهایی را از هم پاره کند و پایان زندگی بی پایان خود را به اصطلاح، ببیند و لمس کند.

ای کاش میدانست ....

یعنی از کودکی میدانست.....

اگر تنها آمد و در آخر کار تنها میرود، ... در میانه راه، به تنها نیاز دارد ، تا در پایان.... هادی خانه ابدی اش باشند .... پس کلمه را آنچنان ندانسته آموخت که به جای "تن ها" ، "تنها" ماند ....!

 

لینک ثابت |

چرت و پرت

جمعه 8 تیر1386-10:5 بعد از ظهر -پریشاد کریمی

 خسته ام

تنها نشسته ام در ميان انبوهي از درد و با نگاهي زل زده بر در مي نويسم ، نه براي تن... اينجا نبض زمان گير کرده است ، ثانيه ها از حرمت نگاه تو خسته اند ! اينجا تنهايم... بي رحمانه تنهايم ، دستانم را نگه داشته ام در باد تا باد دستانت را از فراسوي آن همه دور و آن همه دورترها برايم ارمغان آورد اما افسوس که آنجا دستاني نيست تا در تمناي دستاني باشد...

خيلي وقت است که براي خودم زندگي نمي کنم ، مي خندم... مي گريم... زيرا زندگي حاکم است و من با برگ بازنده اي محکوم به بازيچه بودنم تا شايد روزي حکم دست من افتد..

اينجا خسته ام ، خسته تر از زخمي کهنه که بر پينه ي احساسم زدي... كاش مي شد حسرت نگاه معصومت را براي لحظه اي قاب كنم و بر سر در ديوار دل بکوبم... تا هر زمان ، مستم كند اين تقدس نگاه...... حال در سکوتي محض نشسته ام و مي نگرم سرابي ژرف را... دستهايت كو... تا مرا از اين ظلمات بيرون كشد و پاهاي هميشه خسته ام را مرهمي نهد ، نشسته ام در انتظار تا که شايد از پس اين بيهودگي ها دستان هميشه سردم را بگيري و مرا تا بي انتها بالا ببري... پر شوم از تو و بودنم را لبريز از حس سرودن سازم و در تك تك لحظه هايم بزمي به پا سازم از بودن ، با تو بودن... با تو رفتن...اما افسوس که نبودي و بودنم را نيز به باد نبودن گرفتي

...


کنار پنجره اتاقم نشسته ام پيشانيم را به گوشه پنجره تکيه داده ام و به ياد آن روزها که اين غم بزرگ وجودم را احاطه نکرده بود حسرت مي خورم اين روزها که زمين و زمان و آسمان سنگ است من همچون لکه اي سياه در دل اين درياي غم دور افتاده  ام سالهـــاي عمرم به شتاب گذشته و من اينک چون درختي که بر خزان برگهاي پزمرده خويش مينگرد آنها را در فغان خود مي بينم خدايـــــــــا موج سنگين گذر زمان را احساس ميکنم 

 روزهاي بيهوده و تکراري که از پي هم مي گذرند... 

بارها به خاک گفته ام زندگيم را فرا گيرد

اما ببين خدا خاک هم مرا نمي بيند

در دل خسته ام چه مي گذرد ؟

لینک ثابت |

چند تا عکس

سه شنبه 28 فروردین1386-9:11 بعد از ظهر -پریشاد کریمی

                                                           photo 1                

                photo 2

                               photo 3

                                                 photo 4

لینک ثابت |

مرگ

پنجشنبه 23 فروردین1386-10:17 بعد از ظهر -پریشاد کریمی

بعضی وقتها مردن خیلی بهتره تا اینجوری زنده بودن.یه وقتهایی ترجیح میدی نباشی,تا باشی و این چیزها رو ببینی. چی بدتر از مردنه؟میگم. اینکه زنده باشی ولی نادیده بگیرنت,اینکه زنده باشی ولی تنها باشی,وقتی که هیچ کی کارای مثبتت رو نمی بینه,وقتی باید اینقدر محدود باشی,وقتی هر کاری بخوای نتونی انجام بدی,وقتی که هیچ عشقی نداشته باشی,وقتی خوبی رو فقط از حیوونا ببینی,وقتی که ببینی همه ی مردم خودشونو سرکار گذاشتن,از دست دادن یکی که برات عزیز بوده,دوست داشتن کسی که تو رو دوست نداره,حرف زدن برا کسی که به حرفات اهمیت نمیده,فراموش شدنت,تکرار نشدن روزهای خوب زندگیت,خراب شدن کاخ آرزوهات,شکستن دوستت جلوی چشات در حالی که کاری از دستت بر نمیاد که براش بکنی,وقتی بگه دوستت دارم و جوابت یه پوزخند باشه,نداشتن یه حس خوب, نبودن یه انگیزه واسه نفسی که میاد و میره. یه چیزهایی هست که از مردن هزار بار سخت تر و دردناک تره.  آدم وقتی می میره     حداقلش تا هفت روز یکی هست که به فکرش باشه (شاید اون موقع هم فقط به فکر آبروی خودشونن که چه جوری حفظ بشه!).  بعضی وقت ها مرگ میشه آرزو. بعضی وقت ها مرگ واسه آدم چاره میشه .بعضی وقت ها دوست داری بمیری تا قدر تو بدونن و بفهمن که مثل تو دیگه گیرشون نمیاد.بفهمن که تو فقط میتونی اینقدر مهربون باشی,اینقدر با گذشت,اینقدر دوست داشتنی, اینقدر شیرین,اینقدر غریب...  . باید از دستت بدن تا ارزش کارهات رو بفهمن. باید نباشی تا اذیتت نکنن. باید بمیری تا از زبونشون دوستت دارم رو بشنوی. بعضی وقتها برای تنوع هم که شده دوست داری بمیری . بس که زندگیت یکنواخت شده. خالی از لذت,هیجان, شادی و شاید حتی غم. وقتی بمیری حداقل تو اون دنیا  سرو کارت فقط با یه نفره که خیلی عادله,خیلی مهربونه,خیلی بخشنده ست,خیلی با حاله. ترجیح میذی با عدل خدا بری تو جهنم تا به دروغ آدمها دل خوش کنی. ترجیح میدی خودت رو از لذت زنده بودن محروم کنی, تا شخصیتت به لجن کشیده بشه . بعضی وقتها یه چیزی تو وجودت لونه می کنه (نا امیدی) که روزی هزار بار می میری. هر بار که از خیابون رد میشی آرزو می کنی یه ماشین همچین بچسبونتت به زمین که پودر بشی

 

لینک ثابت |

یکشنبه 19 فروردین1386-5:13 بعد از ظهر -پریشاد کریمی

گاهی اوقات که احساس میکنی هیچ کسی نیست که در این تاریکی شب نوای دلت را بشنود

وقتی احساس میکنی زنجیر تنهایی صندوقچه دلت را محکم بسته...به آسمان نگاهی بنداز...

به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است...

دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی...

همین کافیست...

کافیست که دلت بخواهد و آرزو کند

آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان

عجب سفر با شکوهی...

از آن بالا نگاهی به زمین می اندازی...

دلت برای این زمینی های بیچاره می سوزد...

از خودت علت خاموشی چراغ هایشان را می پرسی

اینها شب را فقط برای خوابیدن می خواهند...

عجب! ... چه انسان هایی  ! چه قلب هایی  ! و چه...

آن وقت خوشحال می شوی که یک شب به دور از آنها هستی

یک شب رها  ! رها در آسمان...

در همین حال و احوال هستی که مهتاب صدایت می کند

پیاده شو ! به مقصد رسیدیم

چشمانت را باز می کنی , شگفت انگیز است...

اصلا  باور کردنی نیست ! انگار اینجا دنیای دیگری است

بله, واقعا اینجا دنیای دیگری است

ستاره ها یکی یکی به تو سلام می کنند...

و تو حیرت زده  , نمی توانی جواب سلامشان را بدهی

ماه ورودت را تبریک می گوید...

آن وقت تو در دلت می گویی

چه سعادتی...

در جمع عاشقان آسمان

میهمانیشان ساده است و عجیب دلهایشان خدایی...

از یکی از ستاره ها می پرسی

راستی هرشب اینجا مهمانیست؟؟؟

و او در پاسخ به تو می گوید

دلت را رها کن , آن وقت می بینی در دلت هم هر شب مهمانیست

کافیست با خودت عهد ببندی که هیچ وقت زمینی نباشی...هیچ وقت زمینی نباشی...

لینک ثابت |

تنهایی

شنبه 18 فروردین1386-11:51 بعد از ظهر -پریشاد کریمی

 

 

وقتی چشمات دیگه اشکی برای ریختن نداره...

وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداری...

وقتی هرچی دل تنگت خواسته گفتی...

وقتی از درون تمام وجودت یخ زده...                                          

وقتی دیگه هیچ کس تو رو درک نمی کنه...

و وقتی باد شمع اتاقت رو خاموش کرد...

بدان که هنوز تنهای تنها نیستی چون هنوز خدا رو داری                      

لینک ثابت |

داستانک

پنجشنبه 16 فروردین1386-9:51 بعد از ظهر -پریشاد کریمی

تراز

هر وقت که بهش فکر می کردم واقعا می ترسیدم وبرای فرار از فکرش خودم را طوری مشغول می کردم ولی توازن داشت .مثل همه ی آدمهای معمولی . تا اینکه ذره ذره ترس من از مرگ زیاد شد و مانند دو چیزی که روی وزنه می گذارند ترس از مرگ زیاد تر ازمرگ از ترس شد واین زیادی ترس از مرگ باعث شد که از ترس بترسم و برای راحتی خودم به پیشواز مرگ بروم                                                                               

 

                                                                                  پری رضوی یام

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.